پایان انسانها در ۲۰۰ سال آینده

مقدمه هیات تحریریه ایروتسی
متنی که پیش رو دارید، در سال ۲۰۲۰ نوشته شده و تصویری رادیکال و حتی تکاندهنده از دو قرن آینده ترسیم میکند: اقتصادی که در آن کار دیگر ضرورت زندگی نیست، خانوادهای که شکل امروزی خود را از دست میدهد، جامعهای که ممکن است از پدرسالاری عبور کند، و در نهایت فناوریای که خودِ انسان را به مرحلهای موقت در مسیر تکامل تبدیل میکند.
نویسنده از اقتصاد شروع میکند، به خانواده و روابط جنسی میرسد، از بونوبوها و تکامل انسان عبور میکند و سرانجام به ترابشریتگرایی، آپلود ذهن و ظهور موجوداتی میرسد که دیگر نمیتوان آنها را به معنای امروزی «انسان» نامید.
بعضی از این پیشبینیها امروز جسورانهاند، بعضی بحثبرانگیز، بعضی بسیار دور از ذهن و بعضی شاید در آینده آنقدرها هم عجیب به نظر نرسند.
اما مسئله اصلی این مقاله شاید هیچکدام از این پیشبینیها نباشد.
مسئله این است که ما معمولاً آینده را همانند گذشته با عینک زمان حال میبینیم.
وقتی به گذشته نگاه میکنیم، تغییرات اجتماعی برایمان بدیهی به نظر میرسند؛ اما اگر همان تغییرات را پیش از وقوع برای انسانهای گذشته توضیح میدادید، احتمالاً غیرممکن، مضحک یا حتی خطرناک به نظر میرسیدند.
آیا ممکن است ما نیز امروز دقیقاً در همین موقعیت باشیم؟
آیا خانواده، کار، مالکیت، پول، رابطه جنسی، هوش و حتی خودِ «انسان» در آینده همان معنایی را خواهند داشت که امروز دارند؟
yrotsih این متن را نه بهعنوان پیشگویی و نه بهعنوان حقیقت علمی، بلکه بهعنوان یک سناریوی رادیکال منتشر میکند؛ سناریویی که ارزشش بیش از آنکه در درست بودن تمام جزئیاتش باشد در جسارت پرسیدن سؤالهایی باشد که معمولاً ترجیح میدهیم دربارهشان فکر نکنیم.
حالا متن را بخوانید؛ و بعد از خودتان بپرسید:
اگر فقط صد سال از امروز گذشته بود، کدامیک از چیزهایی که امروز «طبیعی» میدانیم، برای انسان آینده مضحک و عجیب به نظر میرسید؟
در پایان پیشنهاد میکنم قبل از خواندن مقاله مستند کدهای ماتریس های اخلاقی در همین وبسایت را مشاهده کنید.
پایان انسانها در ۲۰۰ سال آینده
۸ آوریل ۲۰۲۰
پیشبینی چگونه تدوین شد؟ با استفاده از روش برونیابی روندهای بلندمدت موجود در توسعه جامعه.
اگر ۱۲۰ سال به عقب، به سال ۱۹۰۰، برگردید و تغییرات علمی، فناورانه و اجتماعیای را که در ۱۲۰ سال آینده رخ خواهند داد توصیف کنید، بسیاری بخش علمی و فنی داستان شما را باور میکردند، اما درباره پیشبینیهای اجتماعی ــ آزادی زنان، روابط جنسی آزاد، رژههای همجنسگرایان و حقوق تراجنسیتیها ــ دچار مشکل میشدید.
علاوه بر این، ممکن بود شما را کتک بزنند، همجنسگرا بنامند، پیامبری دروغین بدانند و تمام آن حرفهای دیگر را به شما نسبت دهند.
بنابراین، در فیلمها یا کتابهایی درباره آینده دور، فقط جلوههای ویژه تغییر میکنند، اما روابط خانواده تکهمسری دقیقاً همانطور باقی میمانند.
همانطور که بیننده امروزی آنها را برای انتشار عادی تلقی میکند ــ وگرنه همه تف میاندازند و ناسزا میگویند، حتی اگر حقیقت مطلق را بگویید. (من خودم این را تجربه کردم، وقتی در دهه ۰ پیشبینی کردم که ماتریارکی به وجود خواهد آمد ــ امروز این فقط واقعیت است.)
حتی در آثار اچ. جی. ولز، مورلاکها اِلوئیها را میخوردند و مانند پرولتاریا و بورژوازی آن زمان با یکدیگر درگیر بودند ــ این نویسنده علمیتخیلی صرفاً روابط معاصر را به آینده برونیابی میکند، بدون آنکه در ماهیت آنها تغییری ایجاد کند ــ کارل مارکس نیز تقریباً به همین شیوه عمل میکرد.
این روش برونیابی بسیار ابتدایی است، اما ویژگی بیشتر آثار آیندهپژوهانی است که میکوشند هر چیزی را پیشبینی کنند، جز تغییر در روابط انسانی.
پیشبینیای که در این پست سعی خواهم کرد ارائه دهم، هیچ انسان عادیای را در سال ۲۰۲۰ راضی نخواهد کرد، هیچکس نمیخواهد آن را باور کند ــ و احتمالاً اکثریت بشریت نیازی ندارند بدانند چه اتفاقی خواهد افتاد ــ نسلها باید به بهترینها باور داشته باشند و بمیرند، تا جای خود را برای چیزهای جدید باز کنند و با عقاید خود در شکلگیری آن دخالت نکنند. بنابراین، در واقع، این پیشبینی برای حلقه کوچکی از متفکرانی است که میتوانند از معیارهای عادیبودن خود فراتر بروند.
بیایید با اقتصاد شروع کنیم.
برای یک اقتصاد عادی، مقدار پول باید برابر با مقدار کالاهای تولیدشده توسط جامعه باشد. برای مبادله عادی کالاها، مقدار پول انتزاعی باید برابر با ارزش کالاهای تولیدشده توسط جامعه باشد.
این حقیقت ساده صدها سال است که شناخته شده است، زیرا مردم به انتزاعها اعتماد نداشتند و دائماً به طلا تکیه میکردند، اگرچه فلزات گرانبها خودشان کالا هستند. مارکس ثابت کرد که در چنین اقتصاد مبتنی بر طلا، «بحران اضافهتولید» اجتنابناپذیر است ــ این موضوع در کتاب «سرمایه» بهعنوان یک سناریوی معمول کاهش قیمتها تشریح شده است.
و تنها اختراع اقتصاد اعتباری بود که سرمایهداری مالی مدرن را به وجود آورد و از دام مارکس عبور کرد ــ در این سیستم، مقدار پولی که باید مبادله شود، بر اساس میزان وام صادرشده تعیین میشود؛ یعنی وام اساساً پول را «چاپ» میکند.
فرض بر این است که رشد اعتبار، بازتابدهنده رشد مقدار کالاها و خدمات در جامعه است. این موضوع پایه را کاهش یا افزایش میدهد.
بانک مرکزی (یا فدرال رزرو) میتواند با استفاده از نرخ بهره این وام، تورم ــ کاهش قیمتها را تنظیم کند. این مدل از دهه ۱۹۷۰ برقرار بوده و توسعه جهشی جامعه مدرن غربی را تضمین کرده است و همه بانکها را عملاً به شعبههای بانک مرکزی تبدیل کرده است.
اما با گذار جامعه به یک اقتصاد نوآورانه، اهمیت اعتبار برای تولید محصول مازاد شروع به کاهش کرد.
در حالی که در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ نرخ پایه حدود ۱۰ درصد بود که مناسب بود، در دهه ۱۹۹۰، با ظهور اینترنت، بانکهای مرکزی سراسر جهان با استفاده از شاخصهای خود شروع به شناسایی کاهش قیمتها و کمبود پول کردند و بنابراین شروع به کاهش نرخهای پایه کردند، که بخش تولیدی توسعه جامعه را شتاب بخشید، اما تأثیر چندانی بر نوآوری نداشت. بهصورت استعاری، تولید یک آیفون نیازمند اعتبار نیست.
سرمایهگذاریهای عظیم سرمایهای، و سهم چنین نوآوریهایی در محصول اجتماعی دائماً افزایش یافت، تا اینکه در سال ۲۰۰۸ بانکهای مرکزی جهان نتوانستند به صفر درصد برسند و مشخص شد که «لحظه حقیقت» در حال نزدیک شدن است: اقتصاد اعتباری به پایان رسیده بود.
درست همانند اقتصاد مبتنی بر طلا، رشد کالاهای قابل فروش اکنون دیگر با ورود پول جدید تأمین نمیشود ــ کسی برای خرید وجود ندارد و کاهش قیمتها آغاز میشود، مشابه رکود بزرگ سال ۱۹۲۹ یا رکود بزرگ سال ۲۰۰۸ ــ درست همانطور که مارکس توصیف کرده بود.
در مبارزه با کمبود پول، کسری بودجه در همه کشورهای توسعهیافته بدون هیچ مانعی شروع به افزایش کرده است ــ دولت اساساً برای خودش پول چاپ میکند.
از طریق انتشار اوراق قرضه، و تورم مشاهده نمیشود ــ زیرا این شکل پنهانی از انتشار پول است. هرچه میزان نوآوری در ساختار درآمد کشور بیشتر باشد، بدهی عمومی نیز بیشتر خواهد بود.
بدهی کشورهای نوآور (ایالات متحده، ژاپن، اتحادیه اروپا) بدون پیامدهای تورمی با سرعتی سرسامآور در حال افزایش است ــ بنابراین ایده درآمد بدون قید و شرط بهعنوان مستقیمترین روش انتشار و توزیع مقدار موردنیاز پول، در میان اقتصاددانان محبوبیت پیدا کرد.
درآمد بدون قید و شرط، که اندازه آن باید بر اساس شاخصهای تورم ــ کاهش قیمتها باشد، کمفسادترین و مستقیمترین راه برای افزایش حجم پول و تشویق نوآوری است، از طریق آزاد کردن مردم از کار تولیدی. هرچه نوآوری بیشتر باشد، اشتغال در تولید کمتر میشود، وامهای تولیدی در جامعه کمتر میشوند و پرداختهای بدون قید و شرط باید بیشتر باشند.
مهمترین نکتهای که باید فهمید این است که مقدار درآمد بدون قید و شرط باید بر اساس شاخصهای تورم ــ کاهش قیمتها تعیین شود، و نه چیز دیگری.
در چنین اقتصادی، انتشار پول از طریق اعتبار، رشد اقتصاد تولیدی را پوشش میدهد و از طریق درآمد بدون قید و شرط ــ بخش نوآورانه آن را.
حالا بیایید فکر کنیم که رویه درآمد بدون قید و شرط، که شبح آن همین امروز نیز وجود دارد، طی ۶۰ تا ۷۰ سال به چه چیزی منجر خواهد شد.
در ذهن جهان توسعهیافته «پرسه میزند». میدانیم که ۷۰ درصد بشریت به دلیل اجبار به تأمین زندگی خود و خانوادهشان، به کار غیرخلاقانه مشغول هستند. رباتیزهشدن گسترده و درآمد بدون قید و شرط منجر خواهد شد به اینکه این ۷۰ درصد به هر چیزی مشغول شوند جز کار ــ یا بهتر بگوییم، هر کاری داوطلبانه و از روی میل خواهد بود، نه استخدامی.
و چه اتفاقی برای خانواده تکهمسری خواهد افتاد؟ خانوادهای که امروز دیگر «تکهمسری زنجیرهای» محسوب میشود، با شرکای متعدد؟
این امر از طریق تغییر مکرر شوهران/همسران یا وضعیت همیشگی نامزد/نامزد، با تغییر نامزدها، محقق میشود. با رشد درآمد بدون قید و شرط، خود مفهوم «پدر» کاملاً از بین خواهد رفت؛ در واقع فقط «مادر» باقی خواهد ماند، زیرا «پدرها» میآیند و میروند.
در شرایط کار داوطلبانه و نبود تکهمسری، اشتراکیشدن روابط جنسی بهسادگی اجتنابناپذیر است، زیرا مردم باید بهنوعی جذب شوند و در پروژههای در حال انجام حفظ شوند. این همان بونوبوییشدن جامعه با ظهور کمونیسم خانوادگی است.
بهتدریج جامعهای بازیمحور شکل خواهد گرفت که در آن هر هدف، نه به شکل یک ضرورت (غذا دادن، تربیت کردن و غیره) مانند امروز، بلکه به شکل شرایط بازی داوطلبانه (بونوبویی) ارائه میشود که در آن پول و رابطه جنسی بازتوزیع میشوند.
با توجه به شتاب توسعه، همان تعداد تغییرات در روابط طی ۶۰ سال رخ خواهد داد که بین سالهای ۱۹۴۰ تا ۲۰۲۰ رخ داده است.
تمام کشورهای فقیر امروزی به سطح کشورهای ثروتمند امروزی خواهند رسید و در کشورهای ثروتمند، بونوبوییشدن کامل رخ خواهد داد، که در آن یک جهش خیرهکننده اتفاق خواهد افتاد ــ نخبگان جامعه، به نوعی، خود را در پایین خواهند یافت. این یعنی چه؟
با ماتریارکی، نه تنها اقتصاد تغییر میکند، بلکه خود معیارهای موفقیت در فعالیت انسانی نیز تغییر میکنند. امروز دیگر نمیتوان یک اشرافزاده متکبر قرن هجدهمی بود ــ در توییتر شما را نوک میزنند و از سر تا پا بر شما تف میاندازند. به همین دلیل است که تمام بزرگان سابق جهان بهآرامی به بیل گیتس تبدیل میشوند و بیشتر ثروت خود را برای کمک به فقرا به کار میگیرند. این روند طی ۷۰ سال آینده به یک هنجار تبدیل خواهد شد که در آن هر فرد ثروتمند فردگرا، اگر این کار را انجام ندهد، مورد تمسخر و آزار قرار خواهد گرفت.
در نتیجه، فرد ثروتمند در مقایسه با یک لمپن متوسط که با درآمد پایه زندگی میکند، بسیار بیشتر کار خواهد کرد و مسئولیت بسیار بیشتری بر دوش خواهد داشت.
در نهایت، ثروتمند بودن بهصورت فردی صرفاً امری ناپسند خواهد شد؛ یعنی تفکر کمونیستی، کارآفرینان مدرن را وادار خواهد کرد که بنگاه ــ جامعه خود، جامعه خود، و نه جیبهای شخصیشان را ثروتمند کنند. و این جامعه به یک محوطه خانوادگی تبدیل خواهد شد که هر کسی در آن پذیرفته نمیشود و عضویت در آن از طریق حق تولد است. علاوه بر این، کمونها بر اساس میزان فرصتهایی که در اختیار اعضا قرار میدهند، بهطور مشروط به ثروتمند و فقیر تقسیم میشوند.
تا سال ۲۱۲۰، کمونیسم کامل غرب و همه کشورهای توسعهیافته کنونی کامل خواهد شد. محوطههایی از نظام قبیلهای تکهمسری باقی خواهند ماند.
تنها در آفریقا و در عقبماندهترین کشورهای شرق امروزی. تکهمسری کاملاً ناپدید میشود و همراه با آن، هرگونه حجب و حیای جنسی نیز از بین میرود.
و محدودیتها. عیاشیها در استادیومها و هرگونه رویداد جمعی در سراسر سیاره. در همین حال، مجوزهای تولد در کمون، فرزندآوری آزاد عملاً ناپدید خواهد شد.
یک جامعه ماتریارکال افراطی است. اگر در یک پاتریارکی، اکثریت جمعیت مشغول کار غیرخلاقانه باشند که با کار اجباری به حرکت واداشته میشود، در یک ماتریارکی این اکثریت لمپن میشوند، اگرچه آنها همچنان در کار خلاقانه مشارکت نمیکنند و خود را در نوعی زندگی «نان، سیرک و بازی» غرق میکنند. با این حال، از جنبه مثبت، افراد بااستعداد شانس بسیار بیشتری برای اثبات خود خواهند داشت، بنابراین کیفیت علم، علیرغم همان درصد از جمعیت که مشغول کار هستند، بهطور چشمگیری بهبود خواهد یافت.
پاتریارکی هزاران سال وجود داشته است؛ شکلی آهسته از توسعه است. ماتریارکی بیش از ۲۰۰ تا ۳۰۰ سال دوام نخواهد آورد.
در بهترین حالت، زیرا باعث توسعه شتابیافته و باززایی درونی میشود. اجازه دهید در اینجا یک فرضیه کوچک مطرح کنم.
روزی روزگاری، صدها هزار سال پیش، شامپانزههای معمولی که در گلههای سلسلهمراتبی سازمان یافته بودند، خود را در شرایط فراوانی بیش از حد غذا یافتند؛ شرایطی که به مادههای تحت ستم اجازه داد از قبیله جدا شوند و خانوادههای خود را تشکیل دهند،
خانوادههایی که نه بر خشونت سلسلهمراتبی، بلکه بر جاذبه و بازی، یعنی هتراِرشی ــ ماتریارکی، مبتنی بودند.
آنها بهتدریج گونه جدیدی را شکل دادند ــ بونوبوها، زیرا هنگام بازی، افراد باهوش از مزیت تولیدمثلی برخوردار بودند،
و از همین میمونها، زمانی که تعدادشان زیاد شد، به دلیل ماهیت پیچیده و بازیمحور جامعهشان، یک جهش پدید آمد ــ انسان.
اما به محض آنکه عقل در انسان پدیدار شد، شروع کرد به گسترش در تمام حوزههای ممکن زندگی و شکلدادن به یک قبیله سلسلهمراتبی ــ خاندانی که پیش از هر چیز بهشت ماتریارکالی را که آن را به وجود آورده بود نابود کرد و بهعنوان ساختاری بسیار مولد و اقتصادی، هرچند نامساعد برای توسعه دانش، در سراسر سیاره گسترش یافت. فرایندی تقریباً مشابه امروز در حال وقوع است. هزارههای پاتریارکی در حال پایان یافتن در ماتریارکی هستند، تا از کشفیات ترانسهیومانیسم برای ایجاد شکل جدیدی از هوش استفاده شود.
برای مثال، پروژه آپلود ذهن، بسیار دشوار است، اما کاملاً واقعبینانه است که در ۱۰۰ تا ۱۵۰ سال آینده تحقق یابد، که امکان دانلود مستقیم دانش در ذهن، بدون آموزش را فراهم خواهد کرد. این چنان جهش کیفیای خواهد بود که بهسرعت به رقابت برای رشد دانش و تواناییهای یک فرد منجر خواهد شد و نیاز به تغییرات در ژنوم انسان و غرایز او را ایجاد خواهد کرد.
تمام اقتصاد نه به تولید، بلکه به استخراج و فروش دانشهای مختلف، و همچنین بهبود عملکرد مغز، تقلیل خواهد یافت.
در همان حال، پول، که اهمیت آن در کمونیسم کلاسیک ماتریارکالی کاهش مییافت، بار دیگر اهمیت خود را به دست خواهد آورد.
همانگونه که بونوبوهای ماتریارکال انسانهایی را ایجاد کردند که جایگزین آنها شدند، ایجاد ابرانسان نیز رخ خواهد داد،
و ساختارهای اجتماعی ابرانسانی، که در آنها سلسلهمراتب بار دیگر در مرکز توجه قرار خواهد گرفت و ارتباط میان انسانهامستقیماً از طریق سیگنالهای مغزی، بدون کلمات، انجام خواهد شد. و میتوانیم با اطمینان بگوییم که تنها در ۲۰۰ سال، بشریت دیگر وجود نخواهد داشت و جای خود را به موجودات جدیدی خواهد داد،
موجوداتی که غرایز و دانش خود را مدیریت خواهند کرد و نسخههای جدیدی از این نوع را منتشر خواهند کرد، مانند برنامههای امروزی. آیا غریزه جنسی همانطور که هست باقی خواهد ماند؟ آیا یک متفکر باید همچنان برده زیبایی زنانه باقی بماند؟
راهحل این مشکلات موجب تناقضها و اختلافات بیسابقه، و احتمالاً جنگها، خواهد شد. اما نتیجهه این جنگها روشن است. ابرانسانهای مولدتر کنترل همهچیز را به دست خواهند گرفت.البته، محوطههای محافظهکارانهای از انسانها باقی خواهند ماند، مانند جوامع مذهبی منزوی، اما این همان جمعیتهای رو به زوالی خواهند بود که گلههای کوچک بونوبوها در جنگل آفریقا هستند.
و هوش پیشرفته خود را از مفهوم «انسان» رها خواهد کرد تا درک خود از جهان را بیش از پیش پالایش کند.